روزگار یعنی با تنهایی زیستن ٫ کنار غم بودن ٫ با زمونه ساختن و
در آخر با عشق و حسرت و آرزو مردن ....
رسم زندگیت را تغییر بده ٫ به خودت اجازه نده این طور
باشی .... همیشه بگو من می توانم خیلی بهتر از این ها زندگی
کنم .... سعی کن داستان زندگیت را با قلم دوستی بنویسی نه
تنهایی .... نگذار رسم زمانه بر زندگیت تاثیر بگذارد .... آنگاه
است که دیگر نمی توانی خودت را از میان انبوه غم پیدا کنی ....
تو خودت سرنوشتت را می نویسی ٫ پس آن طور که می
خواهی بنویس نه آن طور که می توانی .... نوع قلم ٫ رنگش و
طرحی که می زنی و نوشته هایت را تنها خودت انتخاب کن ....
آن طور که می خواهی بنویس .... آن طور که می خواهی
بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن 
گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق 
گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن 
گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن 
گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن 
گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد 
گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن 
گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن 
پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)
ديگر به اجبار باورم شده كه برنمي گردي
شوخي تلخي بود كه كم كم به آن عادت كرده ام
كه ديگر جز در رويا هاي شبانه توقع ديدارت را
ندارم
همیشه به یاد تو هستم...
با همون نگاه اول توي قلبم خونه كردي
مثل يك پرنده از عشق توي سينه لونه كردي
دلو بردي و نگفتي كه دلي به اين ظريفي
واسه باختن نا نداره كه ببازه به حريفي
تو هموني كه توقلبم قدنيا خونه داره
توي تك باغ دل من گل خوشبختي مي كاره
تو همون خوبي كه اسمت به لبم خنده مي ياره
اگه باشي تا هميشه ديگه اين دل غم نداره
عشق تو يه آسمونه پره از نور و قشنگي
دل ساده كه نفهميد تو قشنگ اما دو رنگي
تو كه احساسي نداره چرا با من عهد بستي
به خدا كه بي وفايي آخه تو پيمون شكستي
![]()
به خدا كه بي وفايي![]()
![]()
![]()
آخه تو پيمون شكستي
گفتمش : دل میخری؟
گفتا چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند!
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستانش بر زمین افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود !!!
حرفي براي گفتن نمانده
وقتي تو خاموشي چه دليلي هست براي شادي
وقتي تو نيستي چه بهانهاي براي گريه هست
وقتي حضور چشمانت نيست چه نيازي به زندگي است
وقتي تو ميروي چه اهميتي دارد تپيدن قلب
وقتي عشقت را دريغ کردي بيهوده شد وجود من

تمام امشب را مثل هر شب به تو فكر خواهم كرد
ميان سكوت كوچه ها و پاييزي كه بر زمين نشسته
و به تصوير تو خيره خواهم شد
و آرام آرام چكه خواهم كرد
روي همه خاطراتم
به تو عادت کرده بودم
رفتی و دلو شکوندی ...
عاشق عشق تو بودم با چه احساس قشنگی...
فقط فقط با تو بودم توی دنیای دو رنگی
حالا من اینجا...تک و تنها...
تو هم اونسر دنیا ...
می زنه آتیش به قلبم غم و غصه های فردا....
تلخی سکوت غربت تو رو یاد من میاره...

وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه
![]()
هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته
سيب سرخي رابه من بخشيد و رفت ، عاقبت برعشق من خنديد ورفت ، اشك درچشمان سردم حلقه زد ، بي مروت گريه ام راديد و رفت
مي رسد روزي كه فرياد وفا را سر كني
مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني
مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر كني
مي رسد روزي كه تنها ماند از من يادگار
نامه هايي را كه با درياي اشكت تر مي كني
مي رسد روزي كه تنها در مسير بي كسي
بوته هاي وحشي گل را ز غم پر پر كني
مي رسد روزي كه صبرت سر شود در پاي من
آن زمان احساس امروز مرا باور كني